وداع

وداع

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
 می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
 ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

 فروغ فرخزاد

/ 3 نظر / 15 بازدید
لونا

سلام مرسی دوست عزیز یه کلبه ی ما سر زدی شعرت زیبا بود [قلب] در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست دل من که به اندازه ی یک عشقست به بهانه ی ساده ی خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گل ها درگلدان به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه ی یک پنجره می خواند.فروغ [خداحافظ][گل][گل][گل]

فرید

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] [دست][دست][دست][دست][دست] [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

فرشته سیاهپوش

وای چه شعر زیبایی ممنون عزیزم از زحمتت[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]